تبليغاتX
دست نوشته های یک معلم جنوبی

قالب پرشین بلاگ


دست نوشته های یک معلم جنوبی
نگاهی نو به .............
لینک دوستان

 

 قاصدک

قاصدک هان!چه خبر آوردی؟

از کجا

وزکه خبر آوردی!؟

خوش خبر باشی

اما اما

گرد بام و درمن بی ثمر می گردی

انتظار خبری نیست مرا

نه زیاری نه زدیار و دیاری ، باری!

 برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

برو آنجا که تو را منتظرند

قاصدک در دل من همه کورند و کرند

دست بردار از این در وطن خویش غریب

قاصد تجربه های همه تلخ

با دلم می گوید

که دروغی تو دروغ 

که  فریبی تو فریب

قاصدک هان!ولی ... آخر ... ای وای

راستی آیا رفتی با باد!؟

با توام ، آی کجا رفتی!؟ آی!

راستی آیا جایی خبری هست هنوز!؟

مانده خاکستر گرمی جایی!؟

در اجاقی طمع شعله نمی بندم  

خردک شرری هست هنوز!؟

قاصدک ابرهای همه عالم شب و روز، در دلم می گریند


برچسب‌ها: قاصدک
[ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 17:57 ] [ هادی سهیلی ]

اندر حکایت کتاب فروشی و کباب فروشی...

شب جمعه دست عیال محترم  رو گرفتیم وبا پیشنهاد مریم ،اون و دادیشش رو بردم پارک. ۲۵ کیلومتر رفتیم تا رسیدیم به جای به حساب خوبی... اونا رو رها کردم و خودم برای سیر کردن این شکم لامصب روونه شهر شدم. یکی  دوجایی رفتم. یکیش شلوغ بود. یکیش خلوت و اون چیزی که ما می خواستیم نداشت. خلاصه بعد از نیم ساعتی سیر وگردش تو شهر درندشت یه کباب فروشی نظرم رو جلب کرد. سفارشم رو دادم و منتظر نشستم. همش نیم ساعت انتظارم طول کشید. بابا تو این دوره و زمونه نیم ساعت که وقتی نیست .کی گفته وقت طلاست . مس هم نیسته نه طلا. طرف فقط فکر سود خودشه نه زیاد کردن چندتا کارگر هفتاد هشتاد هزار تومانی.... مشتریش بدک نبود . خلاصه چهارده هزارتومانی از پول ناقابل مملکت رو خرج غذای نیمه شب این شکم لا مصب کردیم.

ساعت نزدیک ده شب شده بود. داشتم می رفتم به طرف پارک یه نمایشگاه کتاب نظرم رو جلب کرد. از ماشین پیاده شدم. خلوت بود. کتاب فروش بیچاره نزدیک بود خوابش ببره. دنبال کتاب تعلیم و تربیت در اسلام شهید مطهری می گشتم.... نبود... قسمت دیگر نمایشگاه رفتم... یه زوج جوون داشتند کتاب آشپزی رو بررسی می کردند... مردای بیچاره ... من نمی دونم اینا تو خونه باباشون چی یاد گرفتند... املت... تخم مرغ آب پز...و... تموم. تازه می خوان با کتاب آشپزی، آشپز بشن.... جلوتر چند تا جوانک مشغول مطالعه کتاب های داستان و رمان بودند و حتماً هم رمان عاشقانه.... بیچاره ها عشقشون رو می خوان تو کتاب ها پیدا بکنند...خرجش کمتره... ناامید نشدم . هنوز امیدواربودم کتابم مورد نظرم رو پیدا بکنم...زهی خیال باطل... مرد و زنی که یه بچه ی سه چهارساله هم همراشون بود، کتاب آیین زناشویی دستشون بود...آخی... ما دیگه می خواییم کجا برسیم... قرآن و نهج البلاغه و ... رو رها کردیم می خوایم آیین زناشویی و زندگی رو از غربی ها یاد بگیریم... خلاصه سرتون رو درد نیارم... کتابی که می خواستم پیداش نکردم... اصلاً هیچ کتاب شهید مطهری نبود بیشترش کتاب های خانه داری و آشپزی و داستان و کمی هم مذهبی و پزشکی... برای اینکه دست خالی بیرون نیام دوتا کتاب خریدم ... هفت هزار تومان. یه کمی زورم هم اومد هفت هزار تومان برای دوتا کتاب کوچیک بدم.... چهارده هزارتومان رو برای شام با اشتیاق دادم ولی برای این کتاب ها نه... تا خودم رو رسوندم به پارک نزدیک ساعت یازده شب شده بود... مریم خسته و ممد جواد هم دیگه رمقی نداشت... هم خسته بودند و هم گشنه... تارسیدیم خونه با حرص و ولع تمام حمله کردیم به این مرغای بیچاره . کتاب ها رو ولو کردمش تو اتاق که اگه زمانی چشمم بهش خورد به حساب مطالعش بکنم... یکیش هم شد آذین طاقچه اتاق... حالا خوتون بگید کتاب فروشی بهتره یا کباب فروشی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

[ جمعه هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 6:46 ] [ هادی سهیلی ]

 

شهادت مظلومانه حضرت فاطمه زهرا (س) تسلیت باد.

عاقبت از بند غم شد خسته جان فاطمه
پرگرفت از آشيان مرغ روان فاطمه

گر بسوزد عالمى از اين مصيبت نى عجب
سوخته يكسر زآتش كين آشيان فاطمه
وامصيبت بعد مرگ احمد ختمى مآب

دادن جان بود هردم آرمان فاطمه
آسمان شد نيلگون چون ديد نيلى روى او
خُرد شد از ضربت در استخوان فاطمه
محسن شش ماهه اش در راه داور شد شهيد
ريخت خون در ماتمش از ديدگان فاطمه
نيمه ی شب بهر تدفينش مهيّا شد على
عاقبت شد در دل صحرا مكان فاطمه
منع كرد از ناله طفلان را ولى ناگه ز دل
ناله ها زد همسر والانشان فاطمه
اى فلك ترسم شوى وارون كه افكندى شرر
از غم مرگش به جان كودكان فاطمه
نيست «مردانى» نشان از تربت پاكش ولى
مهدى (عج) يى آيد كند پيدا نشان فاطمه


برچسب‌ها: عکس
[ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 11:40 ] [ هادی سهیلی ]

شراب و خون

 

نيست ياري تا بگويم راز خويش

ناله پنهان كرده ام در ساز خويش

چنگ اندوهم، خدا را، زخمه اي

زخمه اي، تا بركشم آواز خويش

 

بر لبانم قفل خاموشي زدم

با كليدي آشنا بازش كنيد

كودك دل رنجه دست جفاست

با سر انگشت وفا نازش كنيد

  

پر كن اين پيمانه را اي هم نفس

پر كن اين پيمانه را از خون او

مست مستم كن چنان كز شور مي

بازگويم قصه افسون او

  

رنگ چشمش را چه مي پرسي ز من

رنگ چشمش كي مرا پابند كرد

آتشي كز ديدگانش سركشيد

اين دل ديوانه را دربند كرد

 

از لبانش كي نشان دارم به جان

جز شرار بوسه هاي دلنشين

بر تنم كي مانده از او يادگار

جز فشار بازوان آهنين

 

 من چه مي دانم سر انگشتش چه كرد

در ميان خرمن گيسوي من

آنقدر دانم كه اين آشفتگي

زان سبب افتاده اندر موي من

 

 آتشي شد بر دل و جانم گرفت

راهزن شد راه ايمانم گرفت

رفته بود از دست من دامان صبر

چون ز پا افتادم آسانم گرفت

 

 گم شدم در پهنه صحراي عشق

در شبي چون چهره بختم سياه

ناگهان بي آنكه بتوانم گريخت

بر سرم باريد باران گناه

 

مست بودم، مست عشق و مست ناز

مردي آمد قلب سنگم را ربود

بس كه رنجم داد و لذت دادمش

ترك او كردم، چه مي دانم كه بود

 

 مستيم از سر پريد، اي همنفس

بار ديگر پر كن اين پيمانه را

خون بده، خون دل آن خود پرست

تا به پايان آرم اين افسانه را

 


برچسب‌ها: شراب و خون, فروغ فرخزاد, شعر
[ جمعه بیست و ششم اسفند 1390 ] [ 16:7 ] [ هادی سهیلی ]

دوستان عزیز؛

قرار است با همکاری وبلاگ نویسان شهرستان لامرد و حومه ،اولین نشست و گردهمایی داشته باشیم. لطفا با ارائه پیشنهادات ارزشمند خود در مورد زمان ، مکان و کیفیت اجرای برنامه ها ما را یاری کنید.

اهم برنامه ها:

۱- دعوت از یکی از اساتید فن درمورد وب و وبلاگ نویسی ۲- سخنرانی کوتاه سه نفر از وبلاگ نویسان شهرستان ۳- معرفی وبلاگ نویسان به دوستان ۴- مشخص کردن اعضای انجمن ، رییس، دبیر و دیگر اعضای انجمن و ...

شرکت برای عموم آزاد است.

 منتظرنظرات ارزشمند شما هستیم...

[ شنبه بیست و دوم بهمن 1390 ] [ 7:8 ] [ هادی سهیلی ]

 

و او رفت چه آسان؛

حتی نگاهم را نخواند

 و

چشمانم را هم نفهمید....

بیچاره اشک....

نوشته شده در تاریخ ۱۸/۱۱/۹۰ - کندر محمدی

[ سه شنبه هجدهم بهمن 1390 ] [ 19:54 ] [ هادی سهیلی ]

هرچند قبلا این شعر را تو وبم گذاشتم ولی نمی دونم چی شد که یه دفعه تو چشمم خورد ولی آن قدر زیباست که دوبار که هیچ بارها هم خوانده شود، ارزشش را دارد...

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است.

کسی سربر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید نتواند

که ره تاریک و لغزان است

وگر دست محبت سوی کس یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان است

نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

نفس کاین است پس دیگر چه داری چشم

زچشم دوستان دور یا نزدیک

مسیحای جوان مرد من ای ترسای پیر پیرهن چرکین

هوا بس ناحوانمردانه سرد است...آی...

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای!

منم من میهمان هر شبت لولی وش مغموم

منم من سنگ تیپا خورده رنجور

منم دشنام پست آفرینش نغمه ناجور

نه از رومم نه از زنگم همان بیرنگ بیرنگم

بیا بگشای در بگشای دلتنگم

حریفا میزبانا میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد

تگرگی نیست مرگی نیست

صدایی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگذارم

حسابت را کنار جام بگذارم

چه می گویی که بیگه شد سحر شد بامداد آمد

فریبت می دهد برآسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست

حریفا! گوش سرما برده است این یادگار سیلی سرد زمستان است

و قندیل سپهر تنگ میدان مرده یا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود پنهان است

حریفا! رو چراغ باده را بفروز شب با روز یکسان است

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگیر درها بسته سرها در گریبان دستها پنهان

نفس ها ابر دل ها خسته و غمگین

درختان اسکلت های بلور آجین

زمین دلمرده سقف آسمان کوتاه

غبار آلوده مهروماه

.

.

زمستان است......




برچسب‌ها: زمستان, اخوان ثالث, شعر نو
[ پنجشنبه بیست و دوم دی 1390 ] [ 20:36 ] [ هادی سهیلی ]

 این عکس کجاست؟

 

[ جمعه شانزدهم دی 1390 ] [ 20:49 ] [ هادی سهیلی ]
در خواب های کودکی ام

هر شب طنین سو ت قطاری

از ایستگاه می گذرد

دنباله ی قطار

 انگار هیچ گاه به پایان نمی رسد.

انگار

بیش از هزار پنجره دارد

ودر تمام پنجره هایش

تنها تویی که دست تکان می دهی

آنگاه

در چارچوب پنجره ها

شب شعله می کشد

با دود گیسوان تو در باد

در امتداد راه مه آلود

در دود

دود

دود...

قیصر امین پور


[ جمعه نهم دی 1390 ] [ 14:8 ] [ هادی سهیلی ]

قسمت پنجم.

... و از آن طرف هم حال و روز فریدون بهتر از ناز خاتون نبود. شور و غوغایی در دلش بر پا شده بود. هر روز  به کوهستان می رفت ولی خبری از نازخاتون نبود. چه می دانست که در بستر بیماری گرفتار شده است.

فریدون مثل دیوانه ها سر به کوه و بیابان گذاشته بود. با صدای بلندی که اشک چشمانش نیز او را همراهی اش می کرد، فریاد زد:

« کجایی تو... آدمی زاد بودی یا پری زاد... برگرد... به خدا برگرد...» فریدون دو دستش را محکم به سنگ های کوهستان کوبید طوری که خون از دستانش جاری شد. بلند بلند گریه سر داد.

***

ده دوازده روز از آشنایی فریدون و ناز خاتون می گذشت امّا هر دو که گویی یکدیگر را از دست داده بودند، واله و شیدا شده و دیوانه وار گرد چادرها می گشتند. تا اینکه یک روز ، ناز خاتون فکری به سرش زد.بایستی او را پیدا می کرد. خود را صحیح و سالم نشان داد طوریکه همه خیال کنند، مریضی اش رفع شده است. پدر و مادرش که او را دیدند، خوشحال شده و چون از تصمیم او آگاه شدند، مانع کارش نشدند.

گله را به حرکت در آورد و به سمت کوهستان آشنایی روانه شد. نی لبک را با لب هایش آشنا کردو نوای دلسوز آشنایی را نواخت.« ول بالابلند ابرو کمونی...» می نواخت و حرکت می کرد. آن چنان محو زدن نی لبک شده بود که ندانست کی به نزدیکی های چشمه رسیده است. فریدون صدای آشنا را شنید. به احترام آوای نی لبک از جای خود برخاست.فهمید که آن صدای کسی نیست جز معشوق از دست داده اش. اشک شوق از ناودان گونه اش سرازیر شد و با سنگ های کوهستان اخت گرفت.صدا نزدیک تر و صاحب صدا هم از دور نمایان شد. فریدون بی اختیار شروع به دویدن کرد و ناز خاتون هم چند قدمی به سوی او دوید. آواز قطع شده بود. چیزی نمانده بود که همدیگر را دربغل بگیرند البته اگر حجب و حیایی در کار نبود. فریدون که دیگر طاقت سکوت نداشت، به صدا آمد:

« کجا رفتی؟... می دونی... دیوونه شدم... هر روز میومدم اینجا ولی انگار آب شده بودی و رفته بودی تو زمین... می دونی... هیچی ولش کن..»

« آخه من هم حال و روزی بهتر از تو نداشتم...» و اشک های نازخاتون مانع حرف زدنش شد. فریدون بی اختیار اشک های نازخاتون را با گوشه ی آستینش پاک کرد و ناز خاتون گرمای دستان فریدون را با تمام وجود حس کرد.

« دیگه غصه نخور.» این حرفش تا حدودی ناز خاتون را آرام کرد. بر روی تخته سنگی نشستند. فریدون شروع به صحبت کرد.

« راستی نگفتی اسمت چیه؟»

« نازخاتون»

« چه اسم قشنگی.من هم یه خواهر کوچولو د اشتم... خیلی وقت پیش ولی زنده نموند. راستی از بابت اون روز معذرت می خوام. اصلاً نفهمیدم چی شد. یه مرتبه به سرم زد...»

« ولش کن ...خوب تو چرا اسمتون نمی گی... هان» و زیر چشمی نگاهی به او انداخت.

« تو چه حدس می زنی؟»

 «من ...نمی دونم ولی هرچه هست یه اسم آدمه دیگه...»

صدای قهقهه ی خنده ی هر دو در کوهستان پیچید. نازخاتون دختر خوش سیما و خنده رو و همچنین بذله گویی بود و این خصوصیتش بیشتر دل فریدون را کباب می کرد.

« اسم من ... فریدونه... نمی دونم کی این اسم رو من گذاشته ولی از اسم خودم خوشم میاد. خوب ناز خاتون بیشتر از خودت بگو. از بابات، از مادرتف برادراو خواهرات ، از ایل و طایفه ات...»

« اونها رو ولشون کن. هر چی هست اونا با آشنایی من وتو البته اگه بدونند نه اینکه مخالفند بلکه حتی من و تو رو می کشند. این یک واقعیته. می دونی فریدون من از یک خانواده پولدار و ثروتمند ایل متولد شدم و با ناز و نعمت بزرگ. پنج شش نفری هستیم ... خوب ولش کن دیگه... فریدون ... ازت خواهش می کنم کسی این ماجرا رو نباید بدونه... هیچ کس .می دونی. اگه کسی بو ببره باید قید منو بزنی...»

« کافیه نازخاتون... سرنوشت هردومون مثل همه. چه من چه تون و تو هم باید قول بدی به هیچ کس حتی یک کلام هم نگی...»

فریدون که سنگ صبور مهربانی پیدا کرده بود ، بدش نمی آمد سفره ی دلش را پیش او باز کند. از سیر تا پیاز زندگیش را برای او گفت.فریدون حرف هایش را که تمام کرد، خنده ی آهسته ای بر لبانش نمایان شد. خوب حرف هایشان را که زدند، یک مرتبه نازخاتون نگاهی به خورشید انداخت. تو غروب کردن بود. باز هم تشویش و نگرانی وجودش را فرا گرفت. باز هم فراق.

... ادامه دارد.

[ جمعه دوم دی 1390 ] [ 10:59 ] [ هادی سهیلی ]

 

        ناز خاتون این بار مغلوب حس شیطانی خود شد و یا اینکه شیطان او را گول زد. بعد از اینکه چند قدم حرکت کرده بود، بی اختیار سر جای خود ایستاد و نیم نگاهی به فریدون انداخت. فریدون در دلش احساس شعف کرد. این اولین لحظه ی آشنایی آنها بود. فریدون نزدیک تر شد و بر روی تخته سنگی مقابل نازخاتون نشست. آخر برای رسیدن به زیبارویی چون نازخاتون باید با سر دوید نه اینکه دو زانو مقابل او نشست.

( اهل کدام ایلی؟)

صدای فریدون بود که ناز خاتون را مخاطب قرار داد.

( از ایل...) ناز خاتون نگاهی به چشمان فریدون کرد و دید که او منتظر است تا دنباله جوابش را بشنود. سرش را به پایین انداخت و به حرفش ادامه داد.

( از ایل حشمت خان.)

یک لحظه نفرت و انزجار تمام وجودش را فرا گرفت.لحظه ای از او بدش آمد.آخر ایل حشمت خان و نصرت خان سال های سال با هم اختلاف داشتند و هیچ کس حق هیچگونه رابطه ای با ایل رقیب را نداشت. فریدون ایستادن را جایز ندانست و شروع به حرکت کرد. ناز خاتون جا خورد. پسری که از او خواهش کرده بود تا بایستد و با او کار داشت حالا با یک کلمه حرف نظرش عوض شده بود.

( چیه ... مگه کار نداشتی.) ناز خاتون هم که گویی اندکی مهر و علاقه ی فریدون در قلبش جا گرفته بود؛ نا خودآگاه این کلمات را بر زبان جاری کرد. فریدون مردد بود. بر سر دو راهی سختی قرار گرفته بود. به دنبال عقلش برود و دختر را رها کند و زود به ایل برگردد و یا از احساسش پیروی کند و عشقی را که تازه به دست آورده بود، به این راحتی از دست ندهد.

( نه... خداحافظ.) فریدون با ناامیدی تمام این حرف ها را بر زبان راند ولی ناز خاتون دوباره به حرف هایش ادامه داد:

( نه... تو نباید بری... وایسا... من با تو کار دارم.) فریدون بالاجبار توقفی کرد.

( بله ... کارتو زود بگو می خوام برم... دیگه داره شب میشه...)

( خوب چی شد که با یک کلمه حرف من پشیمان شدی.)

( نه ... پشیمان نشدم... هیچی بابا ولش کن...)

( داری دروغ می گی... اینو چشمات داره میگه... یه حرفی تو دلته که نمی خوای بگی... من اینو خوب می دونم.)

( می دونی چیه ... من از ایل  نصرت خانم... فهمیدی... حرف زدن با آدمای ایل حشمت خان قدغنه... می فهمی... اگه من و تو رو اینجا ببینند، سر هر دو مون رو می برّند... فهمیدی .. زود از اینجا برو...)

ناز خاتون که اصل ماجرا را فهمید. ابتدا از فریدن بدش آمد ولی مگر می شد عشقی را که تازه به دست آورده بود ، به این راحتی از دست بدهد. کوهی از غم و غصه به دلش سرازیر شد. با نا امیدی تمام سرجای خود نشست. از یک طرف چون فریدون از ایل رقیب بود، می دانست که با هیچ قیمتی به او نخواهد رسید و از طرف دیگر دلش راضی نمی شد. فریدون راهش را گرفت و رفت و چشمان اشکبار نازخاتون بود که او را  بدرقه راهش کرد. آنقدر رفت و رفت تا اینکه ار نظرها غایب شد و ناز خاتون هم که حال و هوای دیگری پیدا کرده بود، به راهش ادامه داد. دیگر گوسفند و گله چرانی برای او اهمیتی نداشت و حتی زندگی. آخر چرا باید آنها با هم اختلاف داشته باشند. دیگر دلش نمی خواست به ایل برگردد. ولی او یک دختر بود و بایستی هر چه زودتر خود را به ایل می رساند، چرا که همه نگرانش می شدند. به ایل که رسید ، بدون اینکه گوسفندها را به آغل ببرد، یکراست به طرف سیاه چادرش رفت و خود را از دیده ها پنهان ساخت. چند قطره اشک از گونه هایش سرازیر شد. چند ساعتی گذشت. ناز خاتون حتی برای شام هم از چادرش بیرون نیامد. مادرش نگران شد. شاید دخترش مریض شده چرا که عادت نداشت بدون خوردن شام بخوابد.مادرش وارد چادر شد. ناز خاتون سریع اشک هایش را با گوشه ی آستینش پاک کرد و خود را به خواب زد. مادرش دو زانو در مقابلش نشست و آرام او را صدا زد:

(ناز خاتون.... دخترم... چرا شام نخوردی) مادر دستش را به پیشانی دخترش گذاشت. داغ بود. نازخاتون تب داشت.

( محمود خان  ... محمود خان ...  ناز خاتون تب داره ... مریضه ، زود بیا...) محمود خان خیلی سریع خود را به سیاه چادر رساند.

( چیه ... چی می گی؟)

( دخترمون تب داره... داره از تب می میره... یه کاری بکن...  داره از دست میره... سریع باش دیگه.) 

محمود خان خیلی سریع خود را به پیرزن عشایر که دستی در دوا و درمان داشت، رساندو او را با خود به چادر آورد. پیرزن پس از اندکی درمان و مداوا  و اطمینان به محمود خان و همسرش که مساله مهمی نیست، چادر را ترک کرد. امّا حال روز نازخاتون بهتر که نشد، هیچ بلکه بدتر هم شد. آخر درد ناز خاتون یک درد جسمی نبود بلکه دردی روحی بود که تا عمق وجودش رخنه کرده بود و هیچ کس هم این را نمی دانست. چند روز گذشت. نازخاتون همچنان در بستر بیماری می سوخت و می ساخت و برای عشق گمشده اش اشک می ریخت تا اینکه پدر و مادر و بزرگان ایل تصمیم گرفتند، او را برای درمان به شهر ببرند، اما در شهر هم هیچ دکتری درد او را تشخیص نداد  و پدر و مادرش دست از پا درازتر از شهر برگشتند.

***

 و اما فریدون...

ادامه دارد...

 

[ یکشنبه بیستم آذر 1390 ] [ 16:56 ] [ هادی سهیلی ]


...اصلاً آنها چگونه با هم آشنا شده بودند. سلام و علیک کردن با ایل حشمت خان هم جرم بود چه رسد به اینکه آشنایی و فرار.

فریدون یکی از خان زاده های ایل حشمت خان یک روز محض گردش و هوا خوری به کوه های اطراف رفته ایل بود. رفت و رفت و رفت تا اینکه به چشمه ای رسید. خسته بود. با حرص و ولع تمام چند جرعه آب نوشید و آب به سر و صورتش زد و دوباره شروع به آب خوردن کرد. سایه کوهستان و درختان انبوه بادام کوهی، حال و هوای دیگری داشت.تصمیم گرفت چرتی بزند. باد ملایمی می وزید و روح آدمی را صیقل می داد. خنک هوایی بود. به آرامی سرش را روی تخته سنگی نهاد. وقتی به نیمه ی روز نمانده بود. صدای نی لبکی محزون به گوش می رسید و شاید این صدا در کوهستان باعث شده بود که صدا خیلی نزدیک به نظر برسد. فریدون از جای خود بلند شد. صدای غمگینی بود. ابتدا فکر می کرد خواب دیده اما وقتی خوب توجه کرد، فهمید که اشتباه نکرده است. آری خودش است.  آن صدایی که فریدون سال های سال به دنبالش بود و در آرزوهایش آن را می جست. از ته دل آهی کشید و به احترام صدا از جایش بلند شد. یک دست را سایبان چشمانش نمود و با دست دیگر تفنگ سرپرش را بر کتف راستش محکم کرد. آیا پری رویی است که چنین هنرمندانه می نوازد و یا دستی تواناست که نی لبک را به آواز درآورده است.  نیرویی دوباره یافت. بند کفش هایش را محکم کرد و به دنبال صدا در شیب تند کوهستان به راه افتاد. بالاتر که رفت. صدای گله ی گوسفند به گوش می رسید. بع بع گوسفندان و آوای نی لبک در هم آمیخته بود و فریدون ظاهراً شاد؛ چرا که زحماتش به هدر نرفته بود و می توانست صاحب آواز را بیابد. ببیند کیست. پریزاد است یا آدمی زاد. به اطراف دره نگاهی عمیق کرد. امیدوارتر شد. آواز درست پشت سر او بود. آرام سرش را برگرداند. زیر سایه بادام کوهی روی تخته سنگی ، یکی نشسته بود و نی لبک را به صدا درآورده بود. آهی برآورد ولبخندی زد.خیلی خوشحال به نظر می رسید. همانجا نشست. نمی خواست صاحب آواز با دیدن او آوازش را قطع کند. راهی دراز طی کرده بود تا این آواز را بشنود. چه زیبا نواخته می شد. آهنگ دلنشینی بود. فریدون این تک مصراع را زیر لب زمزمه می کرد.( ول بالا بلند ابرو کمونی). ناگهان صدای نب لبک قطع شد. سرش را برگرداند. صاحب آواز از جایش بلند شد و در سراشیبی دره به حرکت درآمد:

 ( هی... هی...) صدای دخترکی بود که گله را مخاطب قرار داد. فریدون باور نمی کرد که دخترکی این چنین زیبا بنوازد. سر جایش تکان نخورد. دخترک با دوباره هی کردن قصد به حرکت درآوردن گوسفندان را داشت. اما صدای گوسفندی نمی آمد.آنچنان محو زدن نی لبک شد بود که متوجه دور شدن گوسفندانش نشده بود. نگران شد شتابان حرکت کرد شاید زودتر گوسفندان را بیابد وبه ایل برساند. گام هایش را سریع بر می داشت. فریدون که پی به موضوع برده بود، بی اختیار از جایش بلند شد و به کمک دخترک شتافت. دخترک تا او را دید. ترسید و فریادی زد:

( توکیستی؟  اگه نزدیک بشی با این چوب دستیم تو رو می کشم)  و همچنان  که از ترس می لرزید، او را تهدید می کرد.

فریدون نزدیکتر شد و دخترک چوبدستی اش را محکم در مقابل دیدگانش گرفت.

( آروم باش . کسی کاری به کارت نداره. اتفاقی از اینجا رد می شدم. صدای نی لبک میومد. راستی چقدر زیبا نی لبک می زدی.) دخترک فرار را بر قرار ترجیح داد. او می بایست  هر چه زودتر گوسفندانش را پیدا می کرد و به ایل می رفت. فریدون برای پیدا کردن گوسفندان به طرف سر بالایی کوهستان روانه شد. می دانست که گوسفندان جهت چرا بیشتر به طرف سر بالایی کوهستان می روند. بالاتر که رفت و سر و کله ی چند گوسفند پیدا شد و بعد از آن هم یک گله ی گوسفند نمایان شد.با هی کردن گله آنها را به طرف دره و سراشیبی کوهستان کشاند. اما خبری از دخترک نبود. با فریاد تمام و صدایی که از عمق وجود او بر می خواست ، دخترک را صدا زد. اما جوابی نشنید. باز به فریادش ادامه داد ولی بی نتیجه بود. دخترک همین الان همین جا بود. نگران شد. تشویشی در وجودش حس کرد. چهار سمت خود را دقیق نگاه کرد . از دورادور دخترک را دید که به پایین می آمد. نفس راحتی کشید. دخترک به او که رسید،خنده ی مرموزی بر لب داشت. حتماً از پیدا شدن گوسفندان خوشحال شده بودو از کمکی که این جوان به او کرده بود، با پایین انداختن سرش، از او تشکر کرد. اما گویی در دل فریدون قند آب کرده بودند.

( هی ... هی ) صدای دخترک بود که گله را در سراشیبی کوهستان به حرکت در آورد.

( آهای... خواهش می کنم... نرو) صدای فریدون بود که ناز خاتون را متوجه خود کرد. ناز خاتون سرش را به عقب برگرداند تا ببیند جوان چه می گوید. ناز خاتون دختری زیبارو بود و صورتی چون ماه  داشت. ابروهایش کمانی شکل و بین چشمان تا موهایش کمی فاصله بود. چشمانی سیاهگون و مژه هایی بلند  داشت. بلند قامت بود و خیلی سریع گام بر می داشت. نگاه کردنش دل هر کسی را می ربود. معصوم به نظر می رسید. لباس سبز رنگی بر تن داشت و لچکی به پیشانی بسته بود. ناز خاتون نگاهی کرد و به حرکتش ادامه داد. اما فریدون ول کن نبود.

( خواهش می کنم.... خواهش می کنم... نرو، یه لحظه باهات کار دارم.) فریدون با التماس از او خواهش کرد.

از آنجا که دختران عشایر حجب و حیای مخصوص خود دارند و حیایشان اجازه حرف زدن با غریبه را نمی دهد، اما....

 ادامه دارد...

[ شنبه نوزدهم آذر 1390 ] [ 21:31 ] [ هادی سهیلی ]


.... از خانواده دوازده نفری ما ، فقط پنج نفر زنده ماندند. پدرم، مادرم، دو برادر بزرگم و من جان سالم به در برده بودیم ولی هیچکس حاشیه امنیت نداشت. بزرگان ایل خیلی عجولانه و البته عاقلانه تصمیم گرفتند که باید هر چه زودتر قشلاق را رها کرد و به ییلاق رفت چرا که اگر چند روزی دیگر صبر می کردند، امید به زنده ماندن کسی نبود اگر چه حالا هم خیلی ها مُرده بودند.

سکوتی وهمگین ایل را فرا گرفته بود. حتی دیگر کسی امید به به زندگی نداشت. چه بسا خانواده هایی که پدر یا مادر از دست داده بودند و خانواده های دیگری نیز که فرزندان خود را به آغوش خاک سپرده بودند. مادرم زار زار گریه می کردو کسی نبود که تسلای دل غمدیده ی او باشد؛ آخر از دست دادن هفت عزیز و دُردانه ی خود ، کم مصیبتی نبود. همه مصیبت زده بودند. بزرگان ایل - که عده ای زنده مانده بودند- کوچکترها را تسلی می دادند چرا که خود بارها  اینگونه فجایع را به چشم دیده بودند. در جنگ های قومی- قبیله ای بسیار عزیزان خود را از دست داده بودند و یا باران های سیل آسا زندگی انها را از هم پاشیده بود و دیگر خود را با قانون طبیعت وفق داده بودند. تسلیم به رضای خدا شده  و دیگران را تشویق به رفتن هر چه سریع تر می کردند.. در این میان غمگین تر از همه معلم ایل بود که بسیاری از شاگردان خود را که مانند فرزندان و برادران و خواهرانش بودند، از دست  داده بود.دیگر (آب ،بابا) در ایل معنا نداشت. ( باز باران) ایل و درس و مدرسه را فقط در کتاب ها می توان جست نه در سینه کوچک بچه ها. چه بسیار قصه ها که همراه با خاطرات بچه ها در دل خاک فرو رفته بود. جز قبرستانی از اجساد ایل، خاطره ای از قشلاق باقی نماند. زنگ کاروان  به صدا در آمد و این نشان از حرکت می داد. با نگاهم قشلاق را ترک کردم.

***

نصرت خان در حالیکه حتی لحظه ای آرام و قرار نداشت و مانند شتری مست کف از دهانش می چکید، آنچنان پاهایش را محکم بر زمین می کوفت که کسی جرات  نمی کرد به او نزدیک شود. کوکب خاتون گوشه ای مضطرب و نگران ایستاده بود و با گوشه ی دستمالش اشک هایش را پاک می کرد. حتی نگاه به چشمان غضبناک نصرت خان هم جرات می خواست چه رسد به اینکه کسی بخواهد رودروی او بایستد. باران نم نم می بارید. فقط چند روزی به نوروز مانده بود. هر ساله در چنین روز هایی ایل خود را برای جشن های نوروزی آماده می کرد. اما آن سال با سال های قبل فرق می کرد.. دیگر جشن و شادی و پایکوبی در ایل معنایی نداشت تنها چیزی که می شد دید حس انتقام بود و به دست آوردن آبروی چندصد ساله ای که اکنون بر باد رفته بود. ناز خاتون - دختر سوم محمود خان برادر نصرت خان- با پسری از ایل حشمت خان که سال های سال با هم در نزاع و کشمکش بودند، پا به فرار گذاشته و از ایل رفته بود و این برای ایل یعنی  از بین رفتن آبرو واعتبار  چندین ساله. 

محمود خان خود را در سیاه چادر حبس کرده بود و اجازه ی ورود به هیچکس حتی به همسرش را نمی داد. همسرش نیز در گوشه ای از صحرا کز کرده و آب و خوراکش ، اشک چشمش شده بود. و اما حشمت خان که بدین ترتیب  و ناخواسته توانسته بود، انتقام سختی از نصرت خان بگیرد، در جایش آرام و قرار نداشت هر چند تا حدودی از این واقعه راضی به نظر نمی رسید.. چه بسا می دانست که اگر افراد ایل نصرت خان، فریدن را پیدا کنند، قلفتی پوست از سرش می کنند و آن وقت باید شاهد دعوای خونین دیگری باشند.  خون از چشمان نصرت خان می بارید. کاردش می زدند، خونش در نمی آمد.   

( نه... نه...!) و محکم دستش را به پیشانیش زد.

( می کشمشان.... هردو را می کشم... سر پسر نا خلفشان را دودستی تقدیم حشمت می کنم. حشمت خان ببین چه بلایی سرت می آورم.کاری می کنم آب خوش از گلوت پایین نره) و صدای فریاد بلند نصرت خان بود که همه شنیدند اما جیک نزدند. نصرت خان یک مرتبه با گام هایی شتابان به سوی چادر برادرش رفت. همه مضطرب بودند مبادا حادثه ی ناگواری رخ بدهد. مردان ایل به دنبال نصرت راه افتادند اما وقتی با نگاه خشمگین او  روبرو شدند، سر جای خود میخکوب ایستادند. نصرت خان پرده را کنار زد و دم در چادر ایستاد. محمود خان وقتی برادرش را دید ، از جای خود بلند شد. نگاهی به او کرد و سرش را پایین انداخت.

( چیه ... چرا سرتو پایین میندازی... باید هم سرتو پایین  بندازی. اگه یه کم عرضه داشتی ، حال و روزت بهتر از این بود. آخه تو نتونستی جلو دختر یاغی تو بگیری. همین کم داشتیم . دیگه آبرویی هم برای ایل مونده... بیا ... بیا بیرون نگاه کن. بیا نگاه کن چطور قد مردای ایل از غصه خم شده، آخه تو....) . محمود خان جوابی برای گفتن نداشت. هزار فکر جور واجور  به سرش می زد. هر طور شده باید آب رفته را به جو بازگرداند.

( ببین محمود خان! دو راه داری . اون هم فقط ده روز. یا سر هر دوشون رو تحویل می دی یا اینکه هر دو رو دست بسته میاری.... ملتفت شدی.) نصرت خان حرف آخرش را زد و از چادر بیرون آمد. اسبش را زین کرد و با هی کردن اسب، به طرف صحرا روانه شد.

***

و اما ناز خاتون و فریدون. آنها به کجا رفته و سرنوشتشان چه شد....

ادامه دارد... 

 

[ جمعه هجدهم آذر 1390 ] [ 15:0 ] [ هادی سهیلی ]

دوباره تصمیم گرفتم که داستان ییلاق زندگی دوباره را بنویسم امید وارم که این مرتبه تا آخر داستان نوشته شود.


این پنجمین داستانیست که تا کنون نوشته ام و به نوعی آخرین آنها هم می باشد. امید است که دوستان عزیز با خواندن آن ، نکات قوت و ضعف آن را به اینجانب گوشزد کرده ؛ با جان و دل پذیرای انتقادات شما هستم.

داستان ییلاق زندگی دوباره

نوشته شده در تاریخ ۷/۱۲/۱۳۸۴- لامرد، کندر محمدی

 قسمت اول  

-----------------------------------------------------------------------

   شوقی کودکانه سراسر وجودم را فرا گرفته بود. خیمه پس خیمه های ایل را خیلی سریع می پیمودم. نم نم باران گونه هایم را نوازشی کودکانه می داد. صدای رعد و تماشای برق آسمان، در آن دشت فراخنا و سرسبز که با صدای بع بع گوسفندان عجین شده بود؛ لحظه ای مرا به ایستادن واداشت. سر را به سوی آسمان بلند کردم. چه زیبا بود! هو هوی سگ های گله که بیشتر وقتشان را به نگهبانی می گذراندند و صدای هی هی چوپانان، نیز صحنه ی دیگری بود که هر رهگذری را متوجه خود می کرد.بوی خوش شیر صبحگاهی که پیرزنان عشایر در حال جوشاندن بودند، حرص و ولع آدمی را چند برابر می کرد. خردسالی بیش نبودم ؛ شادمان و با هزاران آرزوی دست نیافتنی.

    در حالیکه کتاب فارسی ام را در دستانم مچاله کرده و مدادم را در دهانم فرو کرده بودم، پای چپم در گودالی پر از آب گیر کرد و با سر و صورت به زمین خوردم.گریه ام گرفت . نه به خاطر اینکه زخمی شده بودم بلکه به خاطرکثیف شدن پیراهن قشنگی که مادرم تازگی ها برایم دوخته بود و با آن می توانستم هزاران پُز بدهم و مغرورانه آن را به همه نشان. از جای خود بلند شدم. تمام لباسم گلی شده بود. لحظه ای اشک از چشمانم قطع نمی شد گویی کشتی هایم غرق شده بود. یک چشمم به کتابم بود و چشم دیگرم به آب هایی که از پیراهنم می چکید. دستی گونه هایم را لمس کرد. سرم را برگرداندم. معلم ایل بود. با گوشه ی آستینش اشک هایم را پاک کرد. میخکوب سر جای خودم ایستادم و از ترس فقط به معلم نگاه می کردم.

( آقا تقصیر ما نبود. پاهام گیر کرد. یه مرتبه خوردم زمین.)

بی اختیار این سخنان را بر زبان آوردم. ولی معلم ایل که خیلی مهربان بودو با ما رفتاری پدرانه داشت با لهجه ی شیرینش به صدا آمد:

( عیبی نداره دخترم. تقصیر تو نیست. تقصیر بارونه...)

لبخندی زد. آرام شدم. کمی از ترس هایم ریخت. شاید آن دست مهربان آرامم کرد.

با اجازه ی آقا معلم به خانه برگشتم تا لباس هایم را عوض کنم و به مدرسه بروم. آفا معلم جوانی بیست و پنج شش ساله به نظر می رسید و نشان ظاهریش که پیشانی گشاد و بینی کشیده و چشم های گنده و سیاهگون بود و ته ریش و سبیلی که بر صورت داشت با موهای فرق گذاشته ، در واقع معلمی به تمام معنا بود.

 ***

اواخر خرداد ماه بود و تا آغاز ییلاق نیز دیگر وقتی نمانده بود. سفر به ییلاق و قشلاق حادثه ی مهمی در زندگی عشایر است.از یک طرف حمل و نقل اسباب و اثاثیه ی عشایر و زن و بچه ها و از طرف دیگر گله های بسیار زیادگوسفند ، مشکل بزرگی بود که عشایر هر ساله با آن دست و پنجه نرم می کردند.

   ایل کم کم خود را برای سفر آماده می کرد که یک مرتبه خبری هولناک مثل بمب در ایل پیچید. آری سیل خانمان سوز بیماری وبا همه جا را فرا گرفته بودو طولی نکشید که به ایل هم رسید. به دلیل کمبود امکانات در زمینه بهداشت و کمبود پزشک، بیشتر افراد ایل به این بیماری کشنده  مبتلا شدند. کابوس وحشتناکی بر ایل غلبه کرده بود. مردان ِمرد ایل که خود هر کدام ده تن را حریف بودند، در مقابل این موجود ریز جثه که به چشم هم نمی آمد ، قد خم کردندو یکی یکی خود را تسلیم خروارها خاک کردند. پیرزن هاو پیرمردها که اندامی نحیف و لاغر داشتند و کودکان نیز که دیگر طاقت و نایی برایشان نمانده بود، خیلی سریع و زودتر از همه تسلیم شدند و ایل را تنها گذاشتند....                                             

                                               ادامه دارد

[ پنجشنبه هفدهم آذر 1390 ] [ 21:0 ] [ هادی سهیلی ]

نیا باران،

زمین جای قشنگی نیست.

من از اهل زمینم،

خوب می دانم،

که گل در عقد زنبور است.

ولی سودای بلبل دارد

و

پروانه را هم نیز دوست می دارد...


نویسنده:...

 

[ پنجشنبه دهم آذر 1390 ] [ 19:37 ] [ هادی سهیلی ]

با آب طلا نام حسین قاب کنید


با نام حسین یادی از آب کنید

خواهید مه سربلند و جاوید شوید

تا آخر عمر تکیه بر ارباب کنید


بر گرفته از سایت:
www.binazirha.com

[ جمعه چهارم آذر 1390 ] [ 20:28 ] [ هادی سهیلی ]

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت

سرها در گريبان است

كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را

نگه جز پيش پا را ديد، نتواند

كه ره تاريك و لغزان است

و گر دست محبت سوي كسي يازي

به اكراه آورد دست از بغل بيرون

كه سرما سخت سوزان است

نفس، كز گرمگاه سينه مي آيد برون، ابري شود تاريك

چو ديوار ايستد در پيش چشمانت

نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم

ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟

مسيحاي جوانمرد من! اي ترساي پير پيرهن چركين

هوا بس ناجوانمردانه سرد است … آي

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوي، در بگشاي

منم من، ميهمان هر شبت، لولي وش مغموم

منم من، سنگ تيپاخورده ي رنجور

منم، دشنام پس آفرينش، نغمه ي ناجور

نه از رومم، نه از زنگم، همان بيرنگ بيرنگم

بيا بگشاي در، بگشاي، دلتنگم

حريفا! ميزبانا! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد

تگرگي نيست، مرگي نيست

صدايي گر شنيدي، صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگذارم

حسابت را كنار جام بگذارم

چه مي گويي كه بيگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟

فريبت مي دهد، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست

حريفا ! گوش سرما برده است اين، يادگار سيلي سرد زمستان است

و قنديل سپهر تنگ ميدان، مرده يا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود، پنهان است

حريفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز يكسان است

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت

هوا دلگير، درها بسته، سرها در گريبان، دستها پنهان

نفسها ابر، دلها خسته و غمگين

درختان اسكلتهاي بلور آجين

زمين دلمرده، سقف آسمان كوتاه

غبار آلوده مهر و ماه

زمستان است.

اخوان ثالث

[ دوشنبه سی ام آبان 1390 ] [ 21:20 ] [ هادی سهیلی ]
درباره وبلاگ

می نگارم مطالبی را که سالهای آینده حسرت آن را خواهم خورد؛

زمانی که دیگر بازگشتی ندارد و

این عمر است که می گذرد....

به یاد دوران خوش کودکی